الان که دارم سعی میکنم با مضخرفاتی که تایپ میکنم یه پست جدید بزارم اهنگ life for rentوگوش میدم خیلی این اهنگ جالبه چون خواننده به وضوح داره زندگی رو برات با شعرش ترسیم میکنه و وقتی خوب گوش میدی میبینی که درس میگه ماهممون تویه یه رویا زندگی میکنیم و زندگی واقعی هیچ ارزشی نداره بلکه اون رویا که ارزش داره
اما به نظر من این یه رویا نیس بلکه یه حباب شیشه ای اره یه حباب بزرگ شیشه ای که هرکدوممنون یدونش برای خودممون درس کردیم و توش تقریبا اونطور که میخوایم زندگی میکنیم البته شاید بگید نه اینطوری نیس خیلیا هستن که زندگیشون بر وفق مرادشون نیس اما میدونی من توی کتاب خوندم زندگی شاید بر وفق مرادت نباشه اما همونطوریه که تو میخوای چون کارایی که تو انجام میدی خواستهات رو مشخص میکنه البته نه خواسته هایه ضمیر خوداگاه بلکه ناخوداگاه چون این ضمیر ناخوداگاه که داره زندگیت و کنترل میکنه و این ضمیر ناخوداگاه خیلی خنگه و نمی تونه همه چیز و انالیز کنه به همین خاطر یه دفعه براساس کارات یه خواسته ای رو برات درس میکنه که خودتم ازش خبر نداری اما زندگیت و پیش میبره اونم زندگی شیشه ای تو میدونم دارم با این حرفام خیلیا رو گیج میکنم اما میدونید بهتره ادم بدونه و گیج بشه نه این که ندونه و گیج باشه 
ولی وقتی اون جباب شیشه ای تو بشکنه و تو پا تو تو زندگی واقعی بزاری اون زمام فقط اشکه که میتونه یهت کمک کن فقط اشک چون اشکه که تمام ناراحتیاتو میتونه بشورو با خودش ببره اما اکثر اوقات اشکم نمیتونه برای ادم کاری بکنه اون زمان ما به دریایی از اشک نیاز داریم
همه یه روزی از اون زندگی شیشه ای بیرون میان و پا به زندگی حقیقی میزارن برای خیلیا ممکن خیلی زود اتفاق بیوفته و برای خیلیا ممکن سالهای سال طول بکشه وحتی من خیلیا رو میشناسم که از اول تو زندگی حقیقی قدم زدم اما خیلیام زمان مرگ از اون حباب بیرون میان و میدونی چیش بده اینکه وقتی بیرون میای کنار اومدن با زندگی حقیقی بهمین راحتی هم نیس
و اون موقع تازه اولشه چون زندگی ادامه داره..................................
+ نوشته شده در جمعه هشتم مرداد 1389ساعت 18:11  توسط phantom
|
خسته شدم از اینکه اینقدر زندگیم داره به پوچی نزدیک میشه ومن حتی جرات اینو ندارم که راهم و عوض کنم حتی جرات اینوو ندارم که بخوام با مشکلاتم مواجه شم جون میترسم اره من الان یه موجود ترسو شدم که دارم از واقعیت فرار میکنم
چون تحمل ندارم باهاش ربرو شم چون میترسم که منو زمین بزنه و من حتی جرات اینو ندارم که دوباره بخوام بلند شم و از نوع شروع کنم باو جود اینکه بعضی وقتا فکر میکنم شروع دوباره میتونه زندگی مو تغییر بده
اما میدونی چیه من میخوام ولی نه از درون که اونم با نخواستن هیچ فرقی نداره
زندگی میدون مسابقس و برای ادمای ترسو هیچ جایی نداره بخاطر همین که دارم به سمت پوچی حرکت میکنم اما من تنها ترسو در این میدون نیسم خیلیای دیگه حتی از من بیشتر میترسن ولی چیزی به اسم تظاهر وجود داره که همیشه خودشون و اروم و بدون هرگونه نگرانی نشون میدن اما از درون یه ترسو بیش نیستن که هر لحظه از زندگیشون باترس میگذرونن
ولی من به خودم افتخار میکنم که اگرم ترسو هستم اینو از کسی پنهون نمیکنم یعنی شهامت دارم و این شهامته که باعث میشه به زندگیم امیدوار باشم اما هنوز شهامتم اونقدر نیس که به شجاعت تبدیل شه ولی میدونی چی خوبه این که حداقل یه خورده شهامت داشته باشی تو دنیا تا وسط مسابقه میدون و خالی نکنی
میخوام بلند شمواز اینجا برم شاید شجاعت و در جای دیگری پیدا کردم.jpg)
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 0:46  توسط phantom
|
نمی دونم این چه حسیه که بدجور من و درگیر خودش کرده از خودم متنفرم مدتیه دارم تو خاطراتم گیج می زنم تا اینکه نشونه ای از خودم پیدا کنم اما هر چه بیشتر این خاطرات خاک خورده رو جابجا می کنم چیزی پیدا نمیکنم فقط اینکه از خودم دورتر دورتر میشم احساس می کنم جایی میان خاطراتم .................شخصیتم .....افکارم .....واز همه مهمتر خود حقیقیم رو گم کردم نمی دونم چرا ولی احساس میکنم دیگه نتونم برای لحظه ای به من واقعی بر گردم حتی نمی تونم تصور کنم که چه جوری بودم قدرت تصور کردنم رو از دست دادم حتی تو خیالامم نمی تونم چیزی به عنوان خودم پیدا کنم
الان که دارم خاطرات پوسیده ام رو مرور می کنم بیشتر به یقین میرسم که جایی در گذشته خود حقیقی رو ذره ذره نابود کردم به وری که حتی اثری ازش نمیبینم ........................................................من بودم که نابودش کردم پس پرونده بسته میشه
اما چرا چرا من با بیرحمی خودمم و نابود کردم چرا اخه چرا؟
ویه چیزی که کاملا مشخصه اینه که این من جدید حرفی برای گفتن نداره
+ نوشته شده در شنبه دوازدهم تیر 1389ساعت 11:48  توسط phantom
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار امدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من اغاز شدم
وچه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها تنها زندگی کردن و تنها مردن .................
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 15:36  توسط phantom
|
سرنوشت یک قمارباز بیش نیست که بر سر زندگی انسان ها قمار می کند ................................
گاه پیروز می شود...................................................
وگاه می بازد...........................................
ولی از باخت خود پشمان نمی شود ............................................
سرنوشت نمی داند شاید بر سر باخت او میلیون ها انسان زندگی خود را از دست بدهند
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 18:45  توسط phantom
|